Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

حماسه “خس و خاشاک”

وای بر او، که ملت را کم می گیرد و ” خس و خاشاک” می نامد
وای بر او، که اینگونه وحشی وار به جان سرمایه های این مرزو بوم می افتد
وای بر او، که خلیجمان را “فارس” نمی نامد و ملتش را خار می داند

شرم بر او باد که اینچنین به جان تو آزادیخواه افتاده است
شرم بر او باد که مردم را، به گناه ناکرده، به خاک و خون می کشاند
شرم بر او باد که “صداقت” را از ذهن من و تو، “لطافت” را از تن من و تو و “خاکمان” را از دست من و تو ربوده است

برادرم ، خواهرم ، مادرم ، پدرم
حضور همیشه سبزتان گرامی باد
خاک پاکمان میزبان مهربان قدم های استوار و حق طلب شما باد!

خس و خاشاکی دور از شما و با شما

demonstration 2009

دوچرخه

پسرک سرشو از پنجره ی آشپزخانه بیرون آورد و به پائین نگاهی انداخت ۔ دید سه طبقه پائین تر، دم درخونه ، کنار در نیمه باز، پدرش نشسته روی زمین و به دیوار تکیه داده۔ صورتش برافروخته بود و نفس هاش به شماره افتاده بود، اما پسرک اونقدر ذوق رساندن خبر قبولی به پدر را داشت که متوجه نگاه بی روح پدر نشد
با صدای بلند گفت:
- بابا ! کارنامه امو گرفتم ، معدلم بیست شده ، یادته قول داده بودی که اگه معدلم بیست بشه ، یه دوچرخه برام می خری؟
پدر که توان پاسخ گفتن نداشت، با صدایی تقریبا نیمه خاموش گفت:
- آره پسرم ! یادمه، برات می خرم بابا!!!
۔
۔
۔

پدرحال مناسبی نداشت حتی قدرت بلند شدن از جا را هم از دست داده بود تا اینکه بالاخره پس از چند ساعت انتظار، آمبولانسی آمد و او را به بیمارستان منتقل کردند،

۔

۔

انتظار یک خبر از حال پدر و قکر دوباره برگشتنش به خانه ، لحظه ایی از ذهن پسرک دور نمی شد
تا اینکه لحظه ی تلخ حقیقت آشکارا رسید!
پدر حسرت دوچرخه را بر دل پسرک بیچاره گذاشت، زیرا که هرگز به خانه بر نگشت!!!

صبح روز بعد وقتی پسرک سر سفره نشته بود و درحال خوردن صبحانه بود ، شکری در استکان چای خود ریخت و مشغول هم زدن آن شد، در همین حال کسانی که دورش بودند سعی کردند که ماجرا را طوری که پسرک اذیت نشه ، یا لااقل کمتر اذیت بشه ، برایش بگویند و بتوانند آرام آرام دلداریش بدهند
داستان را از آنجا شروع کردند که حال پدر اصلا مناسب نیست و دکترا هیچ امیدی به زنده موندنش ندارند
پسرک با صدایی لرزان گفت:
- اما من مطمئنم حالش خوب میشه!؟ خودش قول داده بود که وقتی برگشت با هم بریم دوچرخه برام بخره!
و هنوز مشغول گرداندن قاشق در استکان بود که شنید همه چی تموم شده و پدر دیگه به اون خونه بر نمیگرده
۔
استکان چای برگشت
پسرک از جا برخاست و به گوشه ای دیگر رفت و دو زانو بر زمین نشست ، عینکش را از چشمانش برداشت و آرام به طوری که صدایش را کسی نشنود ، گریه کرد، چند لحظه بعد چشمانش را پاک کرد و عینکش را دوباره بر روی چشمانش قرار داد
غم و اندوه از دست دادن پدر ، در دل پسرک زخم عمیقی بر جای گذاشت!
از این پس پسرک شوق هایش را با چه کس تقسیم می کرد؟
پس تکلیف چشمان خیس و لب های بی خنده چه می شد؟
پس تکلیف کارنامه ی تا شده در کنج طاقچه ی خانه چه می شد؟
پس تکلیف دوچرخه و اون حسرتی که همیشه در دل پسرک می ماند چه میشد؟
۔
۔
۔

مدتی از رفتن پدر گذشت و پسرک ناچار با زندگی جدید پیوند خورد!
روزی پسرک که به بیرون رفته بود وقتی به خانه برگشت، شنید که باید به حیاط خانه برود زیرا که چیزی و یا کسی در آنجا در انتظار اوست!
پسرک با ذوقی وصف ناپذیر به طرف حیاط دوید! وقتی به آنجا رسید، دیگر پایش به جلو کشیده نشد، همان جا ایستاد و خیره شد!
نگاه پاک و معصومش دیدنی بود !
مسیر نگاه پسرک به سوی دوچرخه ایی بود که در حیاط خانه منتظرش بود!!!

docharkheh2

دلتنگی های شبانه

هرکس به هر طریقی دلش برای خونه تنگ میشه

خونه ایی که از عطر نفس های خاتون پرشده

خونه ایی که پرده ی عشق پنجره های اون را پوشانده

خونه ایی که هر گوشه ی اون صد خاطره نهفته،

خونه ایی که  پس از گذشت سالیان خالی تر و خالی تر شده

خونه ایی که در دلواپسی های شبانه ، خاتون همیشه زیبا را به ستاره باران شب فرا می خواند

خاتون زیبای خانه

هرچند که گذشت زمان رد پای خود را در کنار چشمانت به جا گذاشته

هرچند که شباهنگام سرت بربالش تنهایی ات نهاده شده

این را بدان که در فراسوی زمان و مکان ،

چند تائی هستند که یاد تو را استشمام می کنند

و با عطر نفس های تو جان می گیرنند

صدایت و کلامت آرامش بخش زندگی هاست

تو خود خبر نداری ؛ خاتون همیشه زیبای من

5

ماندگار من

سلام به تو که همیشه دلتنگتم

سلام به تو که همیشه به یادتم

نمی دونم چرا تازگی ها  زیاد بهت فکر می کنم… زیاد ازت حرف می زنم گاهی اوقات به خودم می گم شاید بقیه رو خسته کنم ولی خب دست خودم نیست اینقدر از خودت خوبی به جا گذاشتی که نمی تونم نادیده بگیرمت نمی تونم بی تفاوت ازت بگذرم … الان خیلی وقته که ازت دورم یا شاید بهتر بگم تو ازم دوری… آخه این توبودی که منو جا گذاشتی و رفتی … هنوز خیلی حرفا باهات داشتم

لحظه ها ی زیادی رو بدون تو سپری کردم …  اونهم همیشه در حسرت اینکه اگه تو بودی چطور می گذشت.. از خوشحالیم خوشحال می شدی و با ناراحتیم ناراحت..

طاقت هیچ غمی رو توی نگاهم نداشتی … برای همین اون موقع ها که غم به سراغم می اومد  میگفتم  چه خوب شد که نبودی کنارم تا ببینی غم تو چشام خونه گرفته…

یک عزیز نازنینی که همیشه براش از تو می گم و خوبی هات، بهم میگه : خوش بحالت چقدر خاطره خوب ازش داری… بهم میگه توی حرفات همیشه  اسم اونه /  اون موقع است که آرزو می کردم ای کاش اینجا بودی تا می دید همه حرفام راسته ، که همه خوبی هات موندگاره…. که اینکه مثل تو توی این دنیا خیلی کمه…

image0021

دیار آشتی

خیلی اوقات با خودم فکر می کنم چقدر خوبه که آدم همیشه قدر لحظه هاشو بدونه و همیشه شکرگزار لحظه های بد و خوب زندگیش باشه چون در هر دوصورتش حتما حکمتی وجود داره… تازگی ها با خودم که خلوت می کنم به این فکر می کنم که قدر عزیزترین افرادی که در کنارم هستند و  نیستند را بدونم چرا که وقتی روزی بیاد که دیگه نداشته باشیمشون اونوقت تازه به یاد این روزا میفتیم و میگیم کاش اون موقع قدرشونو بیشتر می دونستیم…

یه روز که باخودم مثل خیلی از وقت های دیگه تنها شده بودم داشتم  تعداد روزها و ماه های دیدارم با مادر و پدرم را در طول بیست سال گذشته محاسبه می کردم که بد جوری اوقاتم بهم ریخت. آره یه محاسبه سرانگشتی کردم و دیدم  پدرم را در عرض شش سال فقط به مدت 4 ماه تونستم ببینم و نه بیشتر  / البته ناگفته نمونه که این عزیزترینم را  نزدیک 14 سال است که از دست داده ام  ….

و اما دیدار مادرم که سایه ی گرمش را از دوردست های دور بر سر زندگی ام حس می کنم ، در عرض این بیست سال شاید در کل به دو سال هم نرسه ….

این هارو نگفتم که شمارا از محاسبات خودم خسته کنم ، برای این بود که قدر لحظه هامونو با عزیزانمون بدونیم .

همیشه با خودم میگم : دیروز سپری شد و فردایی نیامده ، پس قدر امروز را بدانیم. باهم از دیار آشتی صحبت کنیم و همدیگر را دوست داشته باشیم

imag0048

مهمان

روزی که پا به این دیار گذاشتم ، همیشه فکر می کردم که اینجا مهمون هستم و بالاخره  برمی گردم به اون آب و خاکی که یه روز مجبور شدم باهاش خداحافظی کنم. فکر می کردم که روزی که به اون چیزایی که می خواستم برسم دست پیدا کنم، دیگه یه لحظه هم اینجا نمی مونم و بار سفر و می بندم و میرم …. احساس اینکه یه جا مهمون باشی و هیچ وقت به خونه ی خودت بر نگردی یواش یواش داشت اذیتم می کرد تا اینکه نمی دونم چی شد که این احساس کاملا عوض شد احساسی که فکر کنی به جائی و کسی پناه آوردی در حالیکه رفته رفته می بینی که این تویی که داری به میزبان پناه می دهی

یه چیزی اینجا به مرور داشت جاش عوض می شد و اون جای مهمون و صاحبخونه بود … البته نه اینکه من مهمون بدی بوده باشم شایدم برعکس مهمون خوبی بودم که صاحبخونه خودشو با من راحت احساس میکرد

داستان از اون موقعی شروع شد که همسایه ی نزدیکم به من پناه برد اونم به خاطر اینکه شوهر الکلی داشت و در این مواقع خشونت بدی از خودش نشون میداد که هم زنش رو و هم فرزندانشو بد جوری از خودش وحشت زده کرده بود…

خلاصه در خانه ی من شب های زیادی به روی این زن و بچه هاش باز شد بچه هایی که از ترس حتی فرصت کفش پوشیدن و لباس گرم روی لباس خواب پوشیدن را نداشتند بچه هایی که می تونستی وحشت و بی پناهی را توی چشمانشون ببینی ، بچه هایی رو که می بایست مثل دیگر بچه ها توی اون وقت شب در خواب ناز ، رویای یک زندگی آرام را داشته باشند ، ولی غافل از اینکه رویای این کودکان معصوم ، همیشه در حد یک رویا باقی ماند چرا که نقش پدر محو و کم رنگ شد و برای همیشه این فضای خالی در کودکی این بچه ها ثبت شد .

احساس مهمون و صاحبخونه بودن به کلی عوض شد و من بعد از گذشت سال های زیاد  با تمام عشق به دیارم، با همه ی دلتنگی هایم ،احساس می کنم انگار این دیار از آن منم هست ، انگار که می توانم پناه کسی باشم هرچند که خود غریبه ام .

می توانم آغوشم را بروی کسی باز کنم که نیازمند همدردی است و من شاید فقط کمی ، فقط کمی از بار غم هایش کم کنم.

img043

عشق

عشق یعنی جمله یکی شدن

عشق یعنی از من و تو رها شدن،

همه ما شدن

عشق یعنی همیشه دیده شدن

عشق یعنی شنیده شدن، بوئیده شدن ،

عشق یعنی اسمت بر لبانم؛ زیبا جاری شدن

عشق یعنی کلامت برایم جادوئی شدن

عشق یعنی در زمان گم شدن

عشق یعنی در تو محو شدن

عشق یعنی من فراموشو

همگی ما شدن

 

از این دیار

هیچوقت به این فکر نکرده بودم که یک نفر چطور می تونه خودشو جای کسی دیگر بگذاره و احساس اون شخص رو در شرایط خاص درک کنه. تا اینکه چند وقت پیش اتفاقی افتاد که منو حسابی تکون داد. شاید برای همه اینطور نباشه ولی من حس عجیبی پیدا کردم…

موضوع بر می گرده به چند سال پیش … در جائی که من زندگی می کنم همسا یه ای داشتیم که اهل کشور یوگسلاوی بود البته نمی دونم کدوم بخشش ولی حدسم اینه که مال قسمت کرواسی بودند. البته فرقی هم نمی کنه ، فقط این که مثل من مهاجر غریب بودند…دو فرزند پسر داشتند که در اون زمان پسر بزرگ 16 ساله و پسر کوچکتر 13 ساله بود… خب مسلما در این شرایط غریبی و تنهائی همه چیز آدم در فرزندان خلاصه میشه – چون فامیل دیگری در کنار آدم نیست همه ی وقت آدم صرف بودن با آن ها میشه که البته این خیلی لذت بخش ولی در بعضی شرایط آزار دهنده است – به این جهت که وابستگی ها و دلبستگی ها بیش از حد میشه و دل کندن سخت تر و سخت تر میشه….

در همون سال شنیدم که پسر کو چک این خانواده سرطان خون گرفته و مشغول شیمی درمانی شده – پسرک به مرور انرژی خود را از دست می داد و ضعیف تر و ضعیف تر می شد تا اینکه بلاخره بعد از گذشت سه چهار ماه رخت سفر بست و از کنار مادر و پدر رفت به دنیای دیگر….

اون زمان فکر می کردم که واقعا چقدر سخته این اتفاق ،که مادری شاهد مرگ فرزند باشه- نمی تونستم خودمو جای اون بگذارم ولی می تونستم فقط همدردی کنم همین…. ولی تصور این که فرزندی را اینطور از دست بدی بی نهایت مشکل بود…. ( البته هرطور دیگر هم که بود سخت بود)

به هر کیفیت این خانواده پس از این تهی شدن، بعد از یکی دوسالی نه اینکه عادت کرده باشند و یا اینکه فراموش کرده باشند ولی روزمرگی زندگی و مسائل مختلف باعث شد که به مرور زندگی را دنبال کنند و این تنها چاره بود- آنهم به امید اینکه فرزند بزرگتر در کنارشان بود و شاید می تونست جای برادر کوچکتر رو پر کنه…. بعد از مدتی هم خانه ی دیگری پیدا کردند و از این محل تقریبا کمی دور شدند ولی هنوز نه چندان دور از ما…

چندی پیش تصادف بسیار بدی در شهر ما اتفاق افتاد … ماجرا از این قرار بود که ماشینی چراغ زرد را با سرعت دوبرابر از حد مجاز رد میکنه و عابر پیاده ای با دوچرخه اش به هوای این که چراغ در حال سبز شدنه از خط عابر پیاده رد میشه و اتفاقی که نباید بیفته رخ میده… آن ماشین که راننده ای 28 ساله داشت عابر پیاده را که بیست سال بیشتر نداشت  تقریبا چهل متر با ماشین به دنبال خودش می کشه و باعث آسیب وحشتناکی میشه… جوان بیچاره به بیمارستان منتقل میشه و بعد از دو روز متاسفانه مجبور میشه که با زندگی وداع کنه… این خبر هم کمی مرا تکان داد و اینکه بیچاره آن جوان و بیچاره آن مادر….

تا اینکه شنیدم آن جوان بیچاره که تازه بیست ساله شده بود… همون برادر بزرگ آن پسرک بود …. …..

براستی که الان هم نمی تونم خودم را جای آن مادر بگذارم…. ولی می تونم تصور کنم که از دست دادن کسی که پاره ای از تنت است و سال ها را با او سپری کردی و اکنون که به جایی رسیده که می خواهی لذت موفقیت ها و بودن ها شو احساس کنی چقدر می تونه سخت باشه… مادر و پدری که از جنگ می گریزند  به این امید که فرزندان خود را در آغوش امن زندگی رشد دهند و  به این بهانه ناچار به ترک وطن ترک خانواده و ترک همه ی ریشه ها باشند…. چطور خلاء بزرگی در زندگی آنها ایجاد می شود – این خلاء با چه چیزی پر می شود … مهم ترین بخش این مسئله این است که ترتیب زندگی در این خانواده اجرا نشد و این آزار دهنده ترین موضوع این تراژدی است – این که پدر و مادری این چنین داغ دیده دیگر با طعم شادی غریبه اند …. به وطن برگشتن هم بی معنا و مفهوم است، آن زمان که می دانی دو فرزند جگرگوشه ات در همین خاک خوابیده اند….

زمانی که آگهی ترحیم این جوان را در روزنامه دیدم قطره های اشک از کنار چشمانم به روی گونه جاری شد…. در آن نوشته شده بود… پسر عزیزمان از ما گرفته شد…. پسرم الان در کنار برادرت هستی … مواظب همدیگر باشید تا دوباره همدیگر را ببینیم….. سخت است بسی سخت است خلاء فرزند بسیار سخت است…..

تقدیم به روح پاک آن دو جوان

جشن زندگانی

در این آسمان پر شادی

بساز برایم نغمه های بهاری

مرا به همراه تمام ستاره ها

ببر به جشن و سرور و مهمانی

بخوان برایم سرود آزادی

بگو برایم از نوید و امیدواری

شکیبا و خرسند همچون کوه

خروشان و آرام همچون رود

بیا روان شیم با هم

در مسیر پر تلاطم زندگانی

سنجاق قفلی

چند وقت پیش به مد تازه ی نوجوون های این دوره فکر می کردم که منو برد به خاطره ای خیلی دور ۔ خاطره ایی که از دوران بچگی ام به یاد دارم

یادمه اون موقع ها توی کوچه ایی که ما زندگی می کردیم، گذر یک مرد میانسالی همیشه آنجا بود گاهی اوقات بیهوده قدم می زد، گاهی اوقات دنبال نون خشک و این جور چیزا بود شایدم هم اگه یه روز خوش شانس بود،  ته مانده ی غذای شب مانده نصبیبش می شد

۔ اسم این مرد ۔ که خیلی هم عقلش سرجاش نبود یعنی به عبارتی کمی خل بود  ۔ولی “  بود ۔ بله درست خوندید ” ولی” حالا نمی دونم که “ولی الله ” بود یا نه اما همه ” ولی ” صدایش می کردن ۰ البته ناگفته نمونه که اکثرا” ” ولی دیوونه ” صداش می کردن، مخصوصا بچه ها ۔ و او هم عصبانی می شد و چند تا سنگریزه بر میداشت تا به اون وسیله بچه ها رو بترسونه ۔  ولی خب بچه ها اینقدر سمج بودن که پشت دیوار قایم می شدن و داد میزدن “ولی دیوونه” و اون تا بیاد به خودش بجنبه اونا هم به کوچه های دیگه پناه می بردن۔  در نتیجه این مسئله همینطور ادامه داشت،

اصل ماجرا از این قراره که ” ولی ” براش فرقی نمی کرد که تابستونه یا زمستونه ، یا اینکه بهاره یا پائیزه ، همیشه یک کت تنش بود که خیلی هم کهنه و پاره بود ۔ اگر این کت رو میدیدین ، تقریبا جای خالی روی اون کم پیدا می کردین۔ چرا که همه جای کت با سنجاق قفلی پوشیده شده بود۔ نمی دونم چه علاقه ایی به سنجاق قفلی داشت که کتش را با اون تزئین می کرد یا اینکه چه استفاده ای داشت که فکر میکرد همه جا باید اون سنجاق قفلی ها رو به همراه داشته باشه- هیچ کس هم جرأت نداشت بپرسه که :” آقا ولی ” ، این همه سنجاق قفلی رو برای چی نگه داشتی؟

چند روز پیش هم نگاهم رو به کاپشن چرم مشکی دوختم که دخترک نوجوون بسیار عزیز و دوست داشتنی ام به تن داشت، میدونم که کاپشن رو با قیمت کمی خریداری نکرده بود ۔ ولی وقتی خوب دقیق شدم،  دیدم سرتاسر این کاپشن با شکل موزون و زیبائی با ” سنجاق قفلی”های مختلف در اندازه های متفاوت تزئین شده  ۔ آره تعجب نکنید از نوع همون سنجاق قفلی ها که ” ولی دیوونه ” به کتش آویزون کرده بود۔ کنجکاو شدم و از او پرسیدم که : علت این کار چیه؟ چون از” ولی دیوونه ”  که جوابی نگرفته بودیم شاید دخترکم جواب معقولی می داد ۔

دخترک عزیز و دوست داشتنی ام با یک کلام ساده و بی آلایش گفت : قشنگه

طفلک ” ولی دیوونه ” ۔ شاید او هم برای قشنگی اینکار رو میکرد ۔ کسی چه میدونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Older Posts »