سپتامبر 14, 2009 بدست siminb
علی اش نامیدند تا شاید با نامی زیبا سیرتی زیبا یابد،
اما چه خیال باطلی، که آن دو را خلاء ایی نامتناهی در بین است.
علی کجائی تاببینی که …
علی زمان ما، انگشتری را که تو از روی کرم به گدا میدادی،
او خود برانگشتانش نهاده و قصد رهایی آن را ندارد، زیرا که
کرمی در نهادش نیست تا آن را با گدائی تقسیم کند که خود
گدای قدرت می باشد.
علی عصرما عبايش را در خونابه ی ندا و سهراب می شوید و
در آفتاب گور ترانه می خشکاند
نمازش را در خاکی می خواند که وجب به وجب آن بستر خونین
عزیزانی است که حق، فریاد گلویشان بود و خشم،
گره ی مشتشان.

ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
آگوست 14, 2009 بدست siminb
زمانی نه چندان پیش ، هنگامی که قلم به دست، تصمیم گرفتم چیزی بنویسم
هرچی فکر می کردم می دیدیم توان نوشتن در خود نمی یابم !!!!!
انگار دستانم با قلم غریبی می کرد و افکارم نیز با کاغذ ،
اما از آن رو که دلتنگی های قلمم بسیار بود، رنگی به خود گرفت ،
تا بدینگونه مرا به کارزاری زیبا بخواند
قلمم رنگ سبز بر خود کشید و تلنگری بر من زد!!!!!
و صدای آهنگینش را در دل من جای کرد!!!
نشسته ایی که چه؟؟ عقب زدی که چی بشه؟؟
وقتی می بینی که جلاد وضو به خون عزیزانت می گیرد؟؟!! و سبزی وطنت را به سیاهی می کشد؟؟؟!!!
و می بینی که دستان پر مهر قلم به دستان را دیگر یارای نوشتن نیست؟؟؟!!!
وقتی مادری در عزای فرزندی نشسته ،
که حتی نمی توان بر گور او گریست؟؟!!!
تو نیز به پا شو !!!
تو نیز، برگو این ندا را :
که ما با هم هرگز تنها نیستم
گرچه تن های تنها هستیم
پنجره باز کن که ما باهم همیشه سبز خواهیم ماند!!
همیشه سبز!!

ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
جولای 28, 2009 بدست siminb
ندایت ” را شنیدم ! چه زیبا بود و اسف بار!
سرو زیبای اندامت به خاک غلتید
از آنگونه که با سرخی خونت بر بال کبوتر سفید صلح
نام ” آزادی” حک شد
آن کبوتر پر پرواز ما شد و ” ما ” همه “ندا ” شد
فریاد سبزی برآمد که ای بی خبر!!!!
” ما ” بی ندا نیستیم ! ” ندا ” ی ما بی جواب نیست!
سبز را بین به چه ماند؟
سبز یعنی زندگی!
سبز یعنی تولدی دوباره!
تولد آزای!
سبز یعنی من و تو در کنار هم و با هم برای آزادی
سبزی سرو قدت ، سرخی پاک خونت
نثار صلح سفید ایرانمان باد!
ایرانمان همیشه پاینده باد!

ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
ژوئن 19, 2009 بدست siminb
وای بر او، که ملت را کم می گیرد و ” خس و خاشاک” می نامد
وای بر او، که اینگونه وحشی وار به جان سرمایه های این مرزو بوم می افتد
وای بر او، که خلیجمان را “فارس” نمی نامد و ملتش را خار می داند
شرم بر او باد که اینچنین به جان تو آزادیخواه افتاده است
شرم بر او باد که مردم را، به گناه ناکرده، به خاک و خون کشانده است
شرم بر او باد که “صداقت” را از ذهن من و تو، “لطافت” را از تن من و تو و “خاکمان” را از دست من و تو ربوده است
برادرم ، خواهرم ، مادرم ، پدرم
حضور همیشه سبزتان گرامی باد
خاک پاکمان میزبان مهربان قدم های استوار و حق طلب شما باد!
خس و خاشاکی دور از شما و با شما

ارسال شده در Uncategorized | 3 Comments »
پسرک سرشو از پنجره ی آشپزخانه بیرون آورد و به پائین نگاهی انداخت ۔ دید سه طبقه پائین تر، دم درخونه ، کنار در نیمه باز، پدرش نشسته روی زمین و به دیوار تکیه داده۔ صورتش برافروخته بود و نفس هاش به شماره افتاده بود، اما پسرک اونقدر ذوق رساندن خبر قبولی به پدر را داشت که متوجه نگاه بی روح پدر نشد
با صدای بلند گفت:
- بابا ! کارنامه امو گرفتم ، معدلم بیست شده ، یادته قول داده بودی که اگه معدلم بیست بشه ، یه دوچرخه برام می خری؟
پدر که توان پاسخ گفتن نداشت، با صدایی تقریبا نیمه خاموش گفت:
- آره پسرم ! یادمه، برات می خرم بابا!!!
۔
۔
۔
پدرحال مناسبی نداشت حتی قدرت بلند شدن از جا را هم از دست داده بود تا اینکه بالاخره پس از چند ساعت انتظار، آمبولانسی آمد و او را به بیمارستان منتقل کردند،
۔
۔
انتظار یک خبر از حال پدر و قکر دوباره برگشتنش به خانه ، لحظه ایی از ذهن پسرک دور نمی شد
تا اینکه لحظه ی تلخ حقیقت آشکارا رسید!
پدر حسرت دوچرخه را بر دل پسرک بیچاره گذاشت، زیرا که هرگز به خانه بر نگشت!!!
صبح روز بعد وقتی پسرک سر سفره نشته بود و درحال خوردن صبحانه بود ، شکری در استکان چای خود ریخت و مشغول هم زدن آن شد، در همین حال کسانی که دورش بودند سعی کردند که ماجرا را طوری که پسرک اذیت نشه ، یا لااقل کمتر اذیت بشه ، برایش بگویند و بتوانند آرام آرام دلداریش بدهند
داستان را از آنجا شروع کردند که حال پدر اصلا مناسب نیست و دکترا هیچ امیدی به زنده موندنش ندارند
پسرک با صدایی لرزان گفت:
- اما من مطمئنم حالش خوب میشه!؟ خودش قول داده بود که وقتی برگشت با هم بریم دوچرخه برام بخره!
و هنوز مشغول گرداندن قاشق در استکان بود که شنید همه چی تموم شده و پدر دیگه به اون خونه بر نمیگرده
۔
استکان چای برگشت
پسرک از جا برخاست و به گوشه ای دیگر رفت و دو زانو بر زمین نشست ، عینکش را از چشمانش برداشت و آرام به طوری که صدایش را کسی نشنود ، گریه کرد، چند لحظه بعد چشمانش را پاک کرد و عینکش را دوباره بر روی چشمانش قرار داد
غم و اندوه از دست دادن پدر ، در دل پسرک زخم عمیقی بر جای گذاشت!
از این پس پسرک شوق هایش را با چه کس تقسیم می کرد؟
پس تکلیف چشمان خیس و لب های بی خنده چه می شد؟
پس تکلیف کارنامه ی تا شده در کنج طاقچه ی خانه چه می شد؟
پس تکلیف دوچرخه و اون حسرتی که همیشه در دل پسرک می ماند چه میشد؟
۔
۔
۔
مدتی از رفتن پدر گذشت و پسرک ناچار با زندگی جدید پیوند خورد!
روزی پسرک که به بیرون رفته بود وقتی به خانه برگشت، شنید که باید به حیاط خانه برود زیرا که چیزی و یا کسی در آنجا در انتظار اوست!
پسرک با ذوقی وصف ناپذیر به طرف حیاط دوید! وقتی به آنجا رسید، دیگر پایش به جلو کشیده نشد، همان جا ایستاد و خیره شد!
نگاه پاک و معصومش دیدنی بود !
مسیر نگاه پسرک به سوی دوچرخه ایی بود که در حیاط خانه منتظرش بود!!!

ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
ژانویه 28, 2009 بدست siminb
هرکس به هر طریقی دلش برای خونه تنگ میشه
خونه ایی که از عطر نفس های خاتون پرشده
خونه ایی که پرده ی عشق پنجره های اون را پوشانده
خونه ایی که هر گوشه ی اون صد خاطره نهفته،
خونه ایی که پس از گذشت سالیان خالی تر و خالی تر شده
خونه ایی که در دلواپسی های شبانه ، خاتون همیشه زیبا را به ستاره باران شب فرا می خواند
خاتون زیبای خانه!!
هرچند که گذشت زمان رد پای خود را در کنار چشمانت به جا گذاشته
هرچند که شباهنگام سرت بربالش تنهایی ات نهاده شده
این را بدان که در فراسوی زمان و مکان ،
چند تائی هستند که یاد تو را استشمام می کنند
و با عطر نفس های تو جان می گیرند
صدایت و کلامت آرامش بخش زندگی هاست
تو خود خبر نداری ؛ خاتون همیشه زیبای من

ارسال شده در Uncategorized | 5 Comments »
ژانویه 10, 2009 بدست siminb
سلام به تو که همیشه دلتنگتم
سلام به تو که همیشه به یادتم
نمی دونم چرا تازگی ها زیاد بهت فکر می کنم… زیاد ازت حرف می زنم گاهی اوقات به خودم می گم شاید بقیه رو خسته کنم ولی خب دست خودم نیست اینقدر از خودت خوبی به جا گذاشتی که نمی تونم نادیده بگیرمت نمی تونم بی تفاوت ازت بگذرم … الان خیلی وقته که ازت دورم یا شاید بهتر بگم تو ازم دوری… آخه این توبودی که منو جا گذاشتی و رفتی … هنوز خیلی حرفا باهات داشتم
لحظه ها ی زیادی رو بدون تو سپری کردم … اونهم همیشه در حسرت اینکه اگه تو بودی چطور می گذشت.. از خوشحالیم خوشحال می شدی و با ناراحتیم ناراحت..
طاقت هیچ غمی رو توی نگاهم نداشتی … برای همین اون موقع ها که غم به سراغم می اومد میگفتم چه خوب شد که نبودی کنارم تا ببینی غم تو چشام خونه گرفته…
یک عزیز نازنینی که همیشه براش از تو می گم و خوبی هات، بهم میگه : خوش بحالت چقدر خاطره خوب ازش داری… بهم میگه توی حرفات همیشه اسم اونه / اون موقع است که آرزو می کردم ای کاش اینجا بودی تا می دید همه حرفام راسته ، که همه خوبی هات موندگاره…. که اینکه مثل تو توی این دنیا خیلی کمه…

ارسال شده در Uncategorized | 2 Comments »
نوامبر 23, 2008 بدست siminb
خیلی اوقات با خودم فکر می کنم چقدر خوبه که آدم همیشه قدر لحظه هاشو بدونه و همیشه شکرگزار لحظه های بد و خوب زندگیش باشه چون در هر دوصورتش حتما حکمتی وجود داره… تازگی ها با خودم که خلوت می کنم به این فکر می کنم که قدر عزیزترین افرادی که در کنارم هستند و نیستند را بدونم چرا که وقتی روزی بیاد که دیگه نداشته باشیمشون اونوقت تازه به یاد این روزا میفتیم و میگیم کاش اون موقع قدرشونو بیشتر می دونستیم…
یه روز که باخودم مثل خیلی از وقت های دیگه تنها شده بودم داشتم تعداد روزها و ماه های دیدارم با مادر و پدرم را در طول بیست سال گذشته محاسبه می کردم که بد جوری اوقاتم بهم ریخت. آره یه محاسبه سرانگشتی کردم و دیدم پدرم را در عرض شش سال فقط به مدت 4 ماه تونستم ببینم و نه بیشتر / البته ناگفته نمونه که این عزیزترینم را نزدیک 14 سال است که از دست داده ام ….
و اما دیدار مادرم که سایه ی گرمش را از دوردست های دور بر سر زندگی ام حس می کنم ، در عرض این بیست سال شاید در کل به دو سال هم نرسه ….
این هارو نگفتم که شمارا از محاسبات خودم خسته کنم ، برای این بود که قدر لحظه هامونو با عزیزانمون بدونیم .
همیشه با خودم میگم : دیروز سپری شد و فردایی نیامده ، پس قدر امروز را بدانیم. باهم از دیار آشتی صحبت کنیم و همدیگر را دوست داشته باشیم

ارسال شده در Uncategorized | 1 نظر »
نوامبر 23, 2008 بدست siminb
روزی که پا به این دیار گذاشتم ، همیشه فکر می کردم که اینجا مهمون هستم و بالاخره برمی گردم به اون آب و خاکی که یه روز مجبور شدم باهاش خداحافظی کنم. فکر می کردم که روزی که به اون چیزایی که می خواستم برسم دست پیدا کنم، دیگه یه لحظه هم اینجا نمی مونم و بار سفر و می بندم و میرم …. احساس اینکه یه جا مهمون باشی و هیچ وقت به خونه ی خودت بر نگردی یواش یواش داشت اذیتم می کرد تا اینکه نمی دونم چی شد که این احساس کاملا عوض شد احساسی که فکر کنی به جائی و کسی پناه آوردی در حالیکه رفته رفته می بینی که این تویی که داری به میزبان پناه می دهی
یه چیزی اینجا به مرور داشت جاش عوض می شد و اون جای مهمون و صاحبخونه بود … البته نه اینکه من مهمون بدی بوده باشم شایدم برعکس مهمون خوبی بودم که صاحبخونه خودشو با من راحت احساس میکرد
داستان از اون موقعی شروع شد که همسایه ی نزدیکم به من پناه برد اونم به خاطر اینکه شوهر الکلی داشت و در این مواقع خشونت بدی از خودش نشون میداد که هم زنش رو و هم فرزندانشو بد جوری از خودش وحشت زده کرده بود…
خلاصه در خانه ی من شب های زیادی به روی این زن و بچه هاش باز شد بچه هایی که از ترس حتی فرصت کفش پوشیدن و لباس گرم روی لباس خواب پوشیدن را نداشتند بچه هایی که می تونستی وحشت و بی پناهی را توی چشمانشون ببینی ، بچه هایی رو که می بایست مثل دیگر بچه ها توی اون وقت شب در خواب ناز ، رویای یک زندگی آرام را داشته باشند ، ولی غافل از اینکه رویای این کودکان معصوم ، همیشه در حد یک رویا باقی ماند چرا که نقش پدر محو و کم رنگ شد و برای همیشه این فضای خالی در کودکی این بچه ها ثبت شد .
احساس مهمون و صاحبخونه بودن به کلی عوض شد و من بعد از گذشت سال های زیاد با تمام عشق به دیارم، با همه ی دلتنگی هایم ،احساس می کنم انگار این دیار از آن منم هست ، انگار که می توانم پناه کسی باشم هرچند که خود غریبه ام .
می توانم آغوشم را بروی کسی باز کنم که نیازمند همدردی است و من شاید فقط کمی ، فقط کمی از بار غم هایش کم کنم.

ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
اکتبر 28, 2008 بدست siminb
عشق یعنی جمله یکی شدن
عشق یعنی از من و تو رها شدن،
همه ما شدن
عشق یعنی همیشه دیده شدن
عشق یعنی شنیده شدن، بوئیده شدن ،
عشق یعنی اسمت بر لبانم؛ زیبا جاری شدن
عشق یعنی کلامت برایم جادوئی شدن
عشق یعنی در زمان گم شدن
عشق یعنی در تو محو شدن
عشق یعنی من فراموشو
همگی ما شدن

ارسال شده در Uncategorized | 7 Comments »