هیچوقت به این فکر نکرده بودم که یک نفر چطور می تونه خودشو جای کسی دیگر بگذاره و احساس اون شخص رو در شرایط خاص درک کنه. تا اینکه چند وقت پیش اتفاقی افتاد که منو حسابی تکون داد. شاید برای همه اینطور نباشه ولی من حس عجیبی پیدا کردم…
موضوع بر می گرده به چند سال پیش … در جائی که من زندگی می کنم همسا یه ای داشتیم که اهل کشور یوگسلاوی بود البته نمی دونم کدوم بخشش ولی حدسم اینه که مال قسمت کرواسی بودند. البته فرقی هم نمی کنه ، فقط این که مثل من مهاجر غریب بودند…دو فرزند پسر داشتند که در اون زمان پسر بزرگ 16 ساله و پسر کوچکتر 13 ساله بود… خب مسلما در این شرایط غریبی و تنهائی همه چیز آدم در فرزندان خلاصه میشه – چون فامیل دیگری در کنار آدم نیست همه ی وقت آدم صرف بودن با آن ها میشه که البته این خیلی لذت بخش ولی در بعضی شرایط آزار دهنده است – به این جهت که وابستگی ها و دلبستگی ها بیش از حد میشه و دل کندن سخت تر و سخت تر میشه….
در همون سال شنیدم که پسر کو چک این خانواده سرطان خون گرفته و مشغول شیمی درمانی شده – پسرک به مرور انرژی خود را از دست می داد و ضعیف تر و ضعیف تر می شد تا اینکه بلاخره بعد از گذشت سه چهار ماه رخت سفر بست و از کنار مادر و پدر رفت به دنیای دیگر….
اون زمان فکر می کردم که واقعا چقدر سخته این اتفاق ،که مادری شاهد مرگ فرزند باشه- نمی تونستم خودمو جای اون بگذارم ولی می تونستم فقط همدردی کنم همین…. ولی تصور این که فرزندی را اینطور از دست بدی بی نهایت مشکل بود…. ( البته هرطور دیگر هم که بود سخت بود)
به هر کیفیت این خانواده پس از این تهی شدن، بعد از یکی دوسالی نه اینکه عادت کرده باشند و یا اینکه فراموش کرده باشند ولی روزمرگی زندگی و مسائل مختلف باعث شد که به مرور زندگی را دنبال کنند و این تنها چاره بود- آنهم به امید اینکه فرزند بزرگتر در کنارشان بود و شاید می تونست جای برادر کوچکتر رو پر کنه…. بعد از مدتی هم خانه ی دیگری پیدا کردند و از این محل تقریبا کمی دور شدند ولی هنوز نه چندان دور از ما…
چندی پیش تصادف بسیار بدی در شهر ما اتفاق افتاد … ماجرا از این قرار بود که ماشینی چراغ زرد را با سرعت دوبرابر از حد مجاز رد میکنه و عابر پیاده ای با دوچرخه اش به هوای این که چراغ در حال سبز شدنه از خط عابر پیاده رد میشه و اتفاقی که نباید بیفته رخ میده… آن ماشین که راننده ای 28 ساله داشت عابر پیاده را که بیست سال بیشتر نداشت تقریبا چهل متر با ماشین به دنبال خودش می کشه و باعث آسیب وحشتناکی میشه… جوان بیچاره به بیمارستان منتقل میشه و بعد از دو روز متاسفانه مجبور میشه که با زندگی وداع کنه… این خبر هم کمی مرا تکان داد و اینکه بیچاره آن جوان و بیچاره آن مادر….
تا اینکه شنیدم آن جوان بیچاره که تازه بیست ساله شده بود… همون برادر بزرگ آن پسرک بود …. …..
براستی که الان هم نمی تونم خودم را جای آن مادر بگذارم…. ولی می تونم تصور کنم که از دست دادن کسی که پاره ای از تنت است و سال ها را با او سپری کردی و اکنون که به جایی رسیده که می خواهی لذت موفقیت ها و بودن ها شو احساس کنی چقدر می تونه سخت باشه… مادر و پدری که از جنگ می گریزند به این امید که فرزندان خود را در آغوش امن زندگی رشد دهند و به این بهانه ناچار به ترک وطن ترک خانواده و ترک همه ی ریشه ها باشند…. چطور خلاء بزرگی در زندگی آنها ایجاد می شود – این خلاء با چه چیزی پر می شود … مهم ترین بخش این مسئله این است که ترتیب زندگی در این خانواده اجرا نشد و این آزار دهنده ترین موضوع این تراژدی است – این که پدر و مادری این چنین داغ دیده دیگر با طعم شادی غریبه اند …. به وطن برگشتن هم بی معنا و مفهوم است، آن زمان که می دانی دو فرزند جگرگوشه ات در همین خاک خوابیده اند….
زمانی که آگهی ترحیم این جوان را در روزنامه دیدم قطره های اشک از کنار چشمانم به روی گونه جاری شد…. در آن نوشته شده بود… پسر عزیزمان از ما گرفته شد…. پسرم الان در کنار برادرت هستی … مواظب همدیگر باشید تا دوباره همدیگر را ببینیم….. سخت است بسی سخت است خلاء فرزند بسیار سخت است…..
تقدیم به روح پاک آن دو جوان

من هم وقتي آن زمان اين خبر را شنيدم خيلي ناراحت شدم و واقعا سخت است انسان خودش را جاي كسي بگذارد چون دركي از روزها و شبهايي كه اين پدر و مادر با خاطرات اين فرزندان سپري مي كنند نه تنها سخت بلكه غير ممكن است . اما چرا گاه زندگي به برخي از انسانها اينگونه سخت مي گيرد اينهم پرسشي بي جواب است فقط تنها چيزي كه مي توان گفت اينكه خداوند بهشان صبر و طاقت تحمل اين مصيبت را بدهد.
سلام، ممنون از پیغامت،
من هم فکر کنم نشود حتی لحظه ای از حس آن پدر و مادر را درک کرد، و از آن روز به بعد من هر لحظه با عزیزانم بودن را شکر گذار هستم، و قدر لحظه هارا بسیار زیبا می دانم