خیلی اوقات با خودم فکر می کنم چقدر خوبه که آدم همیشه قدر لحظه هاشو بدونه و همیشه شکرگزار لحظه های بد و خوب زندگیش باشه چون در هر دوصورتش حتما حکمتی وجود داره… تازگی ها با خودم که خلوت می کنم به این فکر می کنم که قدر عزیزترین افرادی که در کنارم هستند و نیستند را بدونم چرا که وقتی روزی بیاد که دیگه نداشته باشیمشون اونوقت تازه به یاد این روزا میفتیم و میگیم کاش اون موقع قدرشونو بیشتر می دونستیم…
یه روز که باخودم مثل خیلی از وقت های دیگه تنها شده بودم داشتم تعداد روزها و ماه های دیدارم با مادر و پدرم را در طول بیست سال گذشته محاسبه می کردم که بد جوری اوقاتم بهم ریخت. آره یه محاسبه سرانگشتی کردم و دیدم پدرم را در عرض شش سال فقط به مدت 4 ماه تونستم ببینم و نه بیشتر / البته ناگفته نمونه که این عزیزترینم را نزدیک 14 سال است که از دست داده ام ….
و اما دیدار مادرم که سایه ی گرمش را از دوردست های دور بر سر زندگی ام حس می کنم ، در عرض این بیست سال شاید در کل به دو سال هم نرسه ….
این هارو نگفتم که شمارا از محاسبات خودم خسته کنم ، برای این بود که قدر لحظه هامونو با عزیزانمون بدونیم .
همیشه با خودم میگم : دیروز سپری شد و فردایی نیامده ، پس قدر امروز را بدانیم. باهم از دیار آشتی صحبت کنیم و همدیگر را دوست داشته باشیم

من هم به اين موضوع زياد فكر مي كنم بخصوص بعد از فوت بابا و بعد هم با فوت عزيز هي غليظ تر شد آنهايي كه از دستم بر مي آيد را مي كنم سعي مي كنم كسي از دستم دلخور نشود و هميشه خوب خداحافظي كنم و از اين حرفها ولي ديدارهايي را كه نمي توانم به دست بياورم چه آنهايي كه رفتند و چه آنهايي كه زنده اند و من به ندرت مي توان ببنمشان خيلي درد آور است ولي از دست من هيچ كاري بر نمي آيد.