روزی که پا به این دیار گذاشتم ، همیشه فکر می کردم که اینجا مهمون هستم و بالاخره برمی گردم به اون آب و خاکی که یه روز مجبور شدم باهاش خداحافظی کنم. فکر می کردم که روزی که به اون چیزایی که می خواستم برسم دست پیدا کنم، دیگه یه لحظه هم اینجا نمی مونم و بار سفر و می بندم و میرم …. احساس اینکه یه جا مهمون باشی و هیچ وقت به خونه ی خودت بر نگردی یواش یواش داشت اذیتم می کرد تا اینکه نمی دونم چی شد که این احساس کاملا عوض شد احساسی که فکر کنی به جائی و کسی پناه آوردی در حالیکه رفته رفته می بینی که این تویی که داری به میزبان پناه می دهی
یه چیزی اینجا به مرور داشت جاش عوض می شد و اون جای مهمون و صاحبخونه بود … البته نه اینکه من مهمون بدی بوده باشم شایدم برعکس مهمون خوبی بودم که صاحبخونه خودشو با من راحت احساس میکرد
داستان از اون موقعی شروع شد که همسایه ی نزدیکم به من پناه برد اونم به خاطر اینکه شوهر الکلی داشت و در این مواقع خشونت بدی از خودش نشون میداد که هم زنش رو و هم فرزندانشو بد جوری از خودش وحشت زده کرده بود…
خلاصه در خانه ی من شب های زیادی به روی این زن و بچه هاش باز شد بچه هایی که از ترس حتی فرصت کفش پوشیدن و لباس گرم روی لباس خواب پوشیدن را نداشتند بچه هایی که می تونستی وحشت و بی پناهی را توی چشمانشون ببینی ، بچه هایی رو که می بایست مثل دیگر بچه ها توی اون وقت شب در خواب ناز ، رویای یک زندگی آرام را داشته باشند ، ولی غافل از اینکه رویای این کودکان معصوم ، همیشه در حد یک رویا باقی ماند چرا که نقش پدر محو و کم رنگ شد و برای همیشه این فضای خالی در کودکی این بچه ها ثبت شد .
احساس مهمون و صاحبخونه بودن به کلی عوض شد و من بعد از گذشت سال های زیاد با تمام عشق به دیارم، با همه ی دلتنگی هایم ،احساس می کنم انگار این دیار از آن منم هست ، انگار که می توانم پناه کسی باشم هرچند که خود غریبه ام .
می توانم آغوشم را بروی کسی باز کنم که نیازمند همدردی است و من شاید فقط کمی ، فقط کمی از بار غم هایش کم کنم.
