پسرک سرشو از پنجره ی آشپزخانه بیرون آورد و به پائین نگاهی انداخت ۔ دید سه طبقه پائین تر، دم درخونه ، کنار در نیمه باز، پدرش نشسته روی زمین و به دیوار تکیه داده۔ صورتش برافروخته بود و نفس هاش به شماره افتاده بود، اما پسرک اونقدر ذوق رساندن خبر قبولی به پدر را داشت که متوجه نگاه بی روح پدر نشد
با صدای بلند گفت:
- بابا ! کارنامه امو گرفتم ، معدلم بیست شده ، یادته قول داده بودی که اگه معدلم بیست بشه ، یه دوچرخه برام می خری؟
پدر که توان پاسخ گفتن نداشت، با صدایی تقریبا نیمه خاموش گفت:
- آره پسرم ! یادمه، برات می خرم بابا!!!
۔
۔
۔
پدرحال مناسبی نداشت حتی قدرت بلند شدن از جا را هم از دست داده بود تا اینکه بالاخره پس از چند ساعت انتظار، آمبولانسی آمد و او را به بیمارستان منتقل کردند،
۔
۔
انتظار یک خبر از حال پدر و قکر دوباره برگشتنش به خانه ، لحظه ایی از ذهن پسرک دور نمی شد
تا اینکه لحظه ی تلخ حقیقت آشکارا رسید!
پدر حسرت دوچرخه را بر دل پسرک بیچاره گذاشت، زیرا که هرگز به خانه بر نگشت!!!
صبح روز بعد وقتی پسرک سر سفره نشته بود و درحال خوردن صبحانه بود ، شکری در استکان چای خود ریخت و مشغول هم زدن آن شد، در همین حال کسانی که دورش بودند سعی کردند که ماجرا را طوری که پسرک اذیت نشه ، یا لااقل کمتر اذیت بشه ، برایش بگویند و بتوانند آرام آرام دلداریش بدهند
داستان را از آنجا شروع کردند که حال پدر اصلا مناسب نیست و دکترا هیچ امیدی به زنده موندنش ندارند
پسرک با صدایی لرزان گفت:
- اما من مطمئنم حالش خوب میشه!؟ خودش قول داده بود که وقتی برگشت با هم بریم دوچرخه برام بخره!
و هنوز مشغول گرداندن قاشق در استکان بود که شنید همه چی تموم شده و پدر دیگه به اون خونه بر نمیگرده
۔
استکان چای برگشت
پسرک از جا برخاست و به گوشه ای دیگر رفت و دو زانو بر زمین نشست ، عینکش را از چشمانش برداشت و آرام به طوری که صدایش را کسی نشنود ، گریه کرد، چند لحظه بعد چشمانش را پاک کرد و عینکش را دوباره بر روی چشمانش قرار داد
غم و اندوه از دست دادن پدر ، در دل پسرک زخم عمیقی بر جای گذاشت!
از این پس پسرک شوق هایش را با چه کس تقسیم می کرد؟
پس تکلیف چشمان خیس و لب های بی خنده چه می شد؟
پس تکلیف کارنامه ی تا شده در کنج طاقچه ی خانه چه می شد؟
پس تکلیف دوچرخه و اون حسرتی که همیشه در دل پسرک می ماند چه میشد؟
۔
۔
۔
مدتی از رفتن پدر گذشت و پسرک ناچار با زندگی جدید پیوند خورد!
روزی پسرک که به بیرون رفته بود وقتی به خانه برگشت، شنید که باید به حیاط خانه برود زیرا که چیزی و یا کسی در آنجا در انتظار اوست!
پسرک با ذوقی وصف ناپذیر به طرف حیاط دوید! وقتی به آنجا رسید، دیگر پایش به جلو کشیده نشد، همان جا ایستاد و خیره شد!
نگاه پاک و معصومش دیدنی بود !
مسیر نگاه پسرک به سوی دوچرخه ایی بود که در حیاط خانه منتظرش بود!!!
