زمانی نه چندان پیش ، هنگامی که قلم به دست، تصمیم گرفتم چیزی بنویسم
هرچی فکر می کردم می دیدیم توان نوشتن در خود نمی یابم !!!!!
انگار دستانم با قلم غریبی می کرد و افکارم نیز با کاغذ ،
اما از آن رو که دلتنگی های قلمم بسیار بود، رنگی به خود گرفت ،
تا بدینگونه مرا به کارزاری زیبا بخواند
قلمم رنگ سبز بر خود کشید و تلنگری بر من زد!!!!!
و صدای آهنگینش را در دل من جای کرد!!!
نشسته ایی که چه؟؟ عقب زدی که چی بشه؟؟
وقتی می بینی که جلاد وضو به خون عزیزانت می گیرد؟؟!! و سبزی وطنت را به سیاهی می کشد؟؟؟!!!
و می بینی که دستان پر مهر قلم به دستان را دیگر یارای نوشتن نیست؟؟؟!!!
وقتی مادری در عزای فرزندی نشسته ،
که حتی نمی توان بر گور او گریست؟؟!!!
تو نیز به پا شو !!!
تو نیز، برگو این ندا را :
که ما با هم هرگز تنها نیستم
گرچه تن های تنها هستیم
پنجره باز کن که ما باهم همیشه سبز خواهیم ماند!!
همیشه سبز!!
