علی اش نامیدند تا شاید با نامی زیبا سیرتی زیبا یابد،
اما چه خیال باطلی، که آن دو را خلاء ایی نامتناهی در بین است.
علی کجائی تاببینی که …
علی زمان ما، انگشتری را که تو از روی کرم به گدا میدادی،
او خود برانگشتانش نهاده و قصد رهایی آن را ندارد، زیرا که
کرمی در نهادش نیست تا آن را با گدائی تقسیم کند که خود
گدای قدرت می باشد.
علی عصرما عبايش را در خونابه ی ندا و سهراب می شوید و
در آفتاب گور ترانه می خشکاند
نمازش را در خاکی می خواند که وجب به وجب آن بستر خونین
عزیزانی است که حق، فریاد گلویشان بود و خشم،
گره ی مشتشان.
