سپتامبر 27, 2008 بدست siminb
هیچوقت به این فکر نکرده بودم که یک نفر چطور می تونه خودشو جای کسی دیگر بگذاره و احساس اون شخص رو در شرایط خاص درک کنه. تا اینکه چند وقت پیش اتفاقی افتاد که منو حسابی تکون داد. شاید برای همه اینطور نباشه ولی من حس عجیبی پیدا کردم…
موضوع بر می گرده به چند سال پیش … در جائی که من زندگی می کنم همسا یه ای داشتیم که اهل کشور یوگسلاوی بود البته نمی دونم کدوم بخشش ولی حدسم اینه که مال قسمت کرواسی بودند. البته فرقی هم نمی کنه ، فقط این که مثل من مهاجر غریب بودند…دو فرزند پسر داشتند که در اون زمان پسر بزرگ 16 ساله و پسر کوچکتر 13 ساله بود… خب مسلما در این شرایط غریبی و تنهائی همه چیز آدم در فرزندان خلاصه میشه – چون فامیل دیگری در کنار آدم نیست همه ی وقت آدم صرف بودن با آن ها میشه که البته این خیلی لذت بخش ولی در بعضی شرایط آزار دهنده است – به این جهت که وابستگی ها و دلبستگی ها بیش از حد میشه و دل کندن سخت تر و سخت تر میشه….
در همون سال شنیدم که پسر کو چک این خانواده سرطان خون گرفته و مشغول شیمی درمانی شده – پسرک به مرور انرژی خود را از دست می داد و ضعیف تر و ضعیف تر می شد تا اینکه بلاخره بعد از گذشت سه چهار ماه رخت سفر بست و از کنار مادر و پدر رفت به دنیای دیگر….
اون زمان فکر می کردم که واقعا چقدر سخته این اتفاق ،که مادری شاهد مرگ فرزند باشه- نمی تونستم خودمو جای اون بگذارم ولی می تونستم فقط همدردی کنم همین…. ولی تصور این که فرزندی را اینطور از دست بدی بی نهایت مشکل بود…. ( البته هرطور دیگر هم که بود سخت بود)
به هر کیفیت این خانواده پس از این تهی شدن، بعد از یکی دوسالی نه اینکه عادت کرده باشند و یا اینکه فراموش کرده باشند ولی روزمرگی زندگی و مسائل مختلف باعث شد که به مرور زندگی را دنبال کنند و این تنها چاره بود- آنهم به امید اینکه فرزند بزرگتر در کنارشان بود و شاید می تونست جای برادر کوچکتر رو پر کنه…. بعد از مدتی هم خانه ی دیگری پیدا کردند و از این محل تقریبا کمی دور شدند ولی هنوز نه چندان دور از ما…
چندی پیش تصادف بسیار بدی در شهر ما اتفاق افتاد … ماجرا از این قرار بود که ماشینی چراغ زرد را با سرعت دوبرابر از حد مجاز رد میکنه و عابر پیاده ای با دوچرخه اش به هوای این که چراغ در حال سبز شدنه از خط عابر پیاده رد میشه و اتفاقی که نباید بیفته رخ میده… آن ماشین که راننده ای 28 ساله داشت عابر پیاده را که بیست سال بیشتر نداشت تقریبا چهل متر با ماشین به دنبال خودش می کشه و باعث آسیب وحشتناکی میشه… جوان بیچاره به بیمارستان منتقل میشه و بعد از دو روز متاسفانه مجبور میشه که با زندگی وداع کنه… این خبر هم کمی مرا تکان داد و اینکه بیچاره آن جوان و بیچاره آن مادر….
تا اینکه شنیدم آن جوان بیچاره که تازه بیست ساله شده بود… همون برادر بزرگ آن پسرک بود …. …..
براستی که الان هم نمی تونم خودم را جای آن مادر بگذارم…. ولی می تونم تصور کنم که از دست دادن کسی که پاره ای از تنت است و سال ها را با او سپری کردی و اکنون که به جایی رسیده که می خواهی لذت موفقیت ها و بودن ها شو احساس کنی چقدر می تونه سخت باشه… مادر و پدری که از جنگ می گریزند به این امید که فرزندان خود را در آغوش امن زندگی رشد دهند و به این بهانه ناچار به ترک وطن ترک خانواده و ترک همه ی ریشه ها باشند…. چطور خلاء بزرگی در زندگی آنها ایجاد می شود – این خلاء با چه چیزی پر می شود … مهم ترین بخش این مسئله این است که ترتیب زندگی در این خانواده اجرا نشد و این آزار دهنده ترین موضوع این تراژدی است – این که پدر و مادری این چنین داغ دیده دیگر با طعم شادی غریبه اند …. به وطن برگشتن هم بی معنا و مفهوم است، آن زمان که می دانی دو فرزند جگرگوشه ات در همین خاک خوابیده اند….
زمانی که آگهی ترحیم این جوان را در روزنامه دیدم قطره های اشک از کنار چشمانم به روی گونه جاری شد…. در آن نوشته شده بود… پسر عزیزمان از ما گرفته شد…. پسرم الان در کنار برادرت هستی … مواظب همدیگر باشید تا دوباره همدیگر را ببینیم….. سخت است بسی سخت است خلاء فرزند بسیار سخت است…..
تقدیم به روح پاک آن دو جوان

ارسال شده در Uncategorized | 2 Comments »
سپتامبر 16, 2008 بدست siminb
در این آسمان پر شادی
بساز برایم نغمه های بهاری
مرا به همراه تمام ستاره ها
ببر به جشن و سرور و مهمانی
بخوان برایم سرود آزادی
بگو برایم از نوید و امیدواری
شکیبا و خرسند همچون کوه
خروشان و آرام همچون رود
بیا روان شیم با هم
در مسیر پر تلاطم زندگانی

ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
آگوست 22, 2008 بدست siminb
چند وقت پیش به مد تازه ی نوجوون های این دوره فکر می کردم که منو برد به خاطره ای خیلی دور ۔ خاطره ایی که از دوران بچگی ام به یاد دارم
یادمه اون موقع ها توی کوچه ایی که ما زندگی می کردیم، گذر یک مرد میانسالی همیشه آنجا بود گاهی اوقات بیهوده قدم می زد، گاهی اوقات دنبال نون خشک و این جور چیزا بود شایدم هم اگه یه روز خوش شانس بود، ته مانده ی غذای شب مانده نصبیبش می شد
۔ اسم این مرد ۔ که خیلی هم عقلش سرجاش نبود یعنی به عبارتی کمی خل بود ۔ ” ولی “ بود ۔ بله درست خوندید ” ولی” حالا نمی دونم که “ولی الله ” بود یا نه اما همه ” ولی ” صدایش می کردن ۰ البته ناگفته نمونه که اکثرا” ” ولی دیوونه ” صداش می کردن، مخصوصا بچه ها ۔ و او هم عصبانی می شد و چند تا سنگریزه بر میداشت تا به اون وسیله بچه ها رو بترسونه ۔ ولی خب بچه ها اینقدر سمج بودن که پشت دیوار قایم می شدن و داد میزدن “ولی دیوونه” و اون تا بیاد به خودش بجنبه اونا هم به کوچه های دیگه پناه می بردن۔ در نتیجه این مسئله همینطور ادامه داشت،
اصل ماجرا از این قراره که ” ولی ” براش فرقی نمی کرد که تابستونه یا زمستونه ، یا اینکه بهاره یا پائیزه ، همیشه یک کت تنش بود که خیلی هم کهنه و پاره بود ۔ اگر این کت رو میدیدین ، تقریبا جای خالی روی اون کم پیدا می کردین۔ چرا که همه جای کت با سنجاق قفلی پوشیده شده بود۔ نمی دونم چه علاقه ایی به سنجاق قفلی داشت که کتش را با اون تزئین می کرد یا اینکه چه استفاده ای داشت که فکر میکرد همه جا باید اون سنجاق قفلی ها رو به همراه داشته باشه- هیچ کس هم جرأت نداشت بپرسه که :” آقا ولی ” ، این همه سنجاق قفلی رو برای چی نگه داشتی؟
چند روز پیش هم نگاهم رو به کاپشن چرم مشکی دوختم که دخترک نوجوون بسیار عزیز و دوست داشتنی ام به تن داشت، میدونم که کاپشن رو با قیمت کمی خریداری نکرده بود ۔ ولی وقتی خوب دقیق شدم، دیدم سرتاسر این کاپشن با شکل موزون و زیبائی با ” سنجاق قفلی”های مختلف در اندازه های متفاوت تزئین شده ۔ آره تعجب نکنید از نوع همون سنجاق قفلی ها که ” ولی دیوونه ” به کتش آویزون کرده بود۔ کنجکاو شدم و از او پرسیدم که : علت این کار چیه؟ چون از” ولی دیوونه ” که جوابی نگرفته بودیم شاید دخترکم جواب معقولی می داد ۔
دخترک عزیز و دوست داشتنی ام با یک کلام ساده و بی آلایش گفت : قشنگه
طفلک ” ولی دیوونه ” ۔ شاید او هم برای قشنگی اینکار رو میکرد ۔ کسی چه میدونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ارسال شده در Uncategorized | 5 Comments »
آگوست 18, 2008 بدست siminb
لحظه های تنهائی انسان ها به اندازه ی ستاره های تابان آسمان پهناور، بی شمار است – لحظه هایی که بسیار ارزشمندند وما چه بیهوده از دستشان می دهیم۰ در این ثانیه های ناب که فقط ضربان قلب خود را احساس می کنیم و تنها طنین کلام خود را در گوش جان داریم، بهتر است به این اندیشه کنیم که آیا فردائی وجود خواهد داشت؟ – آیا لحظه ی نقره فام بودن در کنار آن هایی که از ما دور هستند را قدردانسته ایم یا نه ؟
زیرا که سپری کردن لحظه های ارزشمند زندگی در کنار عزیزانی که حضورشان در زندگی در غربت حتی از ذهن خطور نمی کند، خاطره ایی بسیار زیبا ودل انگیز به جا می گذارد – لحظه هایی که برای همیشه در دفترخاطرات ذهن و قلب جاری خواهد بود -
قطره های اشکی که در هنگام وداع بر گونه های ما سرازیر می شود شبنمی است وامانده در زیر آوار خاطره ها که به تازگی جلا یافته است
پس تا می توانیم با هم بودن را تجربه کنیم که تنها لحظه از آن ما خواهد بود و نه بیش

ارسال شده در Uncategorized | 6 Comments »
آگوست 4, 2008 بدست siminb
سلام ای مهربان گل ، نازنین جانم
منم، مادر، تویی نور دو چشمانم
تو را از دوردست ها ، برهمی خوانم
چرا که دوریت کرده است همی بی طاقت و تابم
بیا جانم، بیا تا این دل وامانده در حسرت شود رامم
بیا تا پا نهی هرروز به رویا و به شب خوابم

ارسال شده در Uncategorized | 1 نظر »
جولای 28, 2008 بدست siminb
دیشب یکدفعه به سرم زد برم سر صندوقچه ی خاطراتم ۔ اینقدر این صندوچه رو زیرو رو کردم که ببینم چه چیزهایی توش پیداش میشه ۔ البته خب معلومه که چیزهای مختلف توی این صندوقچه هست ولی من دنبال یک چیز ناب بودم ۔ یک خاطره که منو ببره اون دور دورا ۰۰۰اون زمان هایی سبکبالی و بی خیالی ۰۰۰خاطراتی که از همون دوران کودکی و نوجوانی به هم گره می خوره و ما رو به جلو می بره ۰ خاطره ای رو که این دفعه از توی صندوقچه برداشتم منو برد توی مدرسه ایی که ازش هزار خاطره تلخ و شیرین به جا مونده – خاطره هائی که به دست آوردنش بسیار با ارزش و گرانقیمت است،
مدرسه راهنمائی که من می رفتم توی یک کوچه بن بست کوچکی بود که کنارش یک دبستان بود و در کنارآن دبستان هم یک دبیرستان پسرانه ، یادمه که اون روزا خیلی از دست پسرا حرص می خوردیم اونم بخاطر اینکه همیشه آزادیشون از ما دخترا بیشتر بود ۔
یادمه توی همون کوچه درست روبروی مدرسه ما یک مغازه باز شده بود که فقط چیپس می فروخت ۔ الحق هم چه چیپس هایی بود ۔ بقدری خوشمزه بود که نمونه اش رو هیچ جا نمی شد پیدا کرد کنارش هم یک سس خوشمزه می فروخت که می ریخت روی چیپس و می داد دست مشتری ،قیمتش هم خیلی مناسب بود ۔ مزه ی این چیپس خیلی عالی بود شایدم به دهن ما اینقدر مزه کرده بود بهرحال که مشتری های پروپاقرص این مغازه شده بودیم ۔
از آنجا که مدرسه ی دخترانه همیشه یک کمبودهایی باید داشته باشه برای همین محدودیت های مختلفی سر راهمون بود ۔ مثل همیشه ۰۰۰ اینبار هم یکی از اون محدودیت ها سر راهمون گذاشته شده بود ۔ می خواهید بدونید چی بود ؟
ما از صبح انتظار این را می کشیدیم که زنگ تفریح زده بشه و بتونیم بریم از اون چیپس ها بخریم- گاهی اوقات هم که پول کم داشتیم ، پول رو هم می گذاشتیم و شریکی می خریدیم ۔ ولی بیشتر وقتا تیرمون به هدف نمی خورد۔ لابد می پرسید چرا؟ به دلیل اینکه دخترا اجازه نداشتند از مدرسه بیرون بروند ۔ در نتیجه ما باید می ایستادیم و خرید پسرها رو تماشا می کردیم ۔ مهم نبود چه ساعتی در روز بود ولی اون ها همیشه این اجازه رو داشتند که از مدرسه بیرون بروند ۔ ما همیشه در حسرت این چیپس ها بودیم تا اینکه زنگ خونه بخوره و اگر چیپسی باقی بود بتونیم تهیه کنیم ۔ یادمه مدرسه ما دو تا فراش داشت که خیلی هم مهربون بودند ولی خب برای اون ها هم مسئولیت داشت و نمی تونستند همینطوری اجازه بدن که ماهم از مدرسه بیرون بریم، البته گاهی اوقات افرادی که در مدرسه سرشناس تر بودند و از اطمینان بیشتری برخوردار بودند از بقیه بچه ها پول می گرفتند و می رفتند با سرعت می خریدند و برمی گشتند البته اون هم به همراه یکی از اون فراش ها، در غیر اینصورت باید صبر می کردیم تا زنگ آخر زده بشه
گاهی اوقات با خودم فکر می کنم چرا قانون اینقدر راه فراسوی پسرها قرار میده در حالیکه برای دخترها همینطور سد های مختلف درست می کنه ۔ اصلا چه اشکال داشت که هم دخترها وهم پسرها هم زمان می تونستند چیپس بخرند – اونوفت نه حسرتی در کار بود و نه فخری از جانب پسرا به عنوان جنس برتر۔۔

ارسال شده در Uncategorized | 4 Comments »
جولای 22, 2008 بدست siminb
وقتی به زندگی بچه های این دوره نگاه فراتری می اندازم، می بینم تکنولوژی به نوعی آسیب های خودش را به همراه داره ، هرچند که به گونه ایی ارتباط انسان ها روبه هم نزدیک تر کرده ولی سلامت این ارتباط ها به شکلی دیگر در آمده،
وقتی به دخترک ها و پسرک های کوچک نگاه می کنم می بینم که اغلب با هم هستند و بی هدف مسیری را دنبال می کنند ولی هرکدام تلفن همراهی به دست دارند و به وسیله ی آن یا مشغول گپ زدن با شخص دیگری هستند و یا اینکه درحال فرستادن پیامکی به دوستی دیگر، راستی به کجا می رویم؟
اینها بهانه ای بود برای دوباره قدم زدن در کوچه های دلتنگی و زیر و رو کردن گنجینه ی خاطرات شیرین دوران کودکی – خاطراتی که در یک کوچه ی بن بست قدیمی شکل گرفت و تا نوجوانی ادامه داشت، همه چیز رنگ دیگری داشت
یادمه وقتی تابستان بود همیشه از خواب بعد ازظهری بیزار بودم و فراری- با وجود اینکه این یک سنت و رسم شده بود در بین تمام خانواده ها ولی با تمام این ها من هرگز به آن عادت نکردم و هنوز هم از آن گریزانم-
چند تا دوستی داشتم که در همون کوچه ی بن بست ساکن بودن و رابطه ی تقریبا خوبی بینمون برقرار بود، وقتی می گم تقریبا منظورم اینه که خب بالاخره بچه ها هم فراز و فرودهای رابطه شون مثل بقیه ی انسان ها است و مرز سنی نداره
مفهوم اسباب بازی به معنای واقعی کلمه را در اون موقع میشد احساس کرد، چون واقعا ساعت ها می تونست بچه ها رو سرگرم کنه، یادمه مامان برام چند تا قابلمه روحی خریده بود و اون زمان خیلی محبوبیت داشت، هر موقع ظهر که میشد توی این ظرف ها رو از غذایی که مامان روی اجاق گاز آماده داشت پر می کردم و درحیاط یکی از همون بچه ها که خیلی هم باصفا بود زیر درختی پتوئی می انداختیم و ساعت ها به بازی مشغول می شدیم، یکی از بزرگترین لذت های دوران کودکی امون همین دور هم بودن ها بود، همیشه هم سعی می کردیم خیلی ساکت باشیم چون اهالی منزل و کوچه در خواب ناز بعدازظهریشون بودن و نباید که مزاحمتی ایجاد می کردیم وگرنه از بودن با همدیگه در اون ساعت ها محروم می شدیم -
وقتی به طرف های عصر می رسیدیم دیگه از سکوت خبری نبود و بچه های کوچکتر تقریبا کوچه رو روی سرشون می گذاشتند، ما هم خوشحال به جمع آنها می پیوستیم و بازی می کردیم، بازی هایی که به مرور زمان کمرنگ شدند و دیگه حتی اسمشون هم ممکنه یاد بچه های این دوره نباشه، منظورم بازی هایی مثل هفت سنگ و الک دلک و دست رشته و اینجور بازی هاست، چقدر خوش می گذشت اصلا گذر زمان رو حس نمی کردیم
اما الان اگه کمی بیشتر دقیق شیم می بینیم که تقریبا هر بچه ایی برای خودش یک کامپیوتر و یک تلویزیون در اتاقش داره و تلفن موبایل هم که دیگه اصلا جزو برنامه ی زندگی هر بچه ایی شده - درسته که دایره ی دانش این بچه ها بیشتر میشه و برای خودشون شبکه دوستی های بیشتری به راه می اندازند ولی در واقع بچگی رو از دست می دن ، اون شور و هیجان و کنجکاوی که بچه ها باید داشته باشن – اون گشت و گذار در دل طبیعت - همه و همه در زندگی امروز بچه های امروزی کمرنگ شده – و با زحمت میشه اونو دوباره بهشون برگردوند

ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
جولای 10, 2008 بدست siminb
خاک ایران عزیزم آرزوست
مهد شیران دلیرم آرزوست
آن کویر گرم لوت، وآن برف زیبای سهند
آبی بحرخزر، وآن خلیجم آرزوست
یادگار از آن دیار ماند همیشه ماندگار
کوروش و اقلیم پاک داریوشم آرزوست
آن اهورمزد زمان، زرتشت پاک
وآن همه گفتار و کردار و همی پندار نیکم آرزوست
سربداران سردار و دلاور جنگلی
آن امیر خفته در خون، توی فینم آرزوست
آن جوانمرد دلیر – دامون بود او را پسر
آن گلسرخی که روید در زمینم آرزوست
آن قوی دل مادر داغ دو فرزند دیده را
وآن پدر در لاله زار سرزمینم آرزوست
در پس فریادهای بی امان آن عزیزدردانگان
آن زن آزاده و پویا چنینم آرزوست
کیستم من؟ گر نباشم لحظه ایی فکر وطن
زین سبب گویم که ایران عزیزم آرزوست

ارسال شده در Uncategorized | 2 Comments »
جولای 8, 2008 بدست siminb
خیلی وقت پیشا، وقتی که بچه ایی بیش نبودم… یادمه همیشه از تاریکی می ترسیدم. یعنی راستشو بگم از خیلی چیزا می ترسیدم. نمیدونم شایدم برام اتفاق های جورواجوری افتاده بود که اینطوری شده بودم ولی هیچ وقت از مامان نپرسیدم که علتش چی بوده…
یکی از این ترس ها ، ترس از تاریکی و شب بود. وقتی شب می شد، احساس می کردم الان همه ی اتفاق های بد برام میفته. فقط خدا باید به دادم می رسید، اگر بعد از بقیه به خواب می رفتم… اصلا مگه خوابم می برد.. یادمه لحاف رو میکشیدم روی سرم ،و وقتی چله ی تابستون بود ، از گرما خفه می شدم، ولی جرات این که سرمو از لحاف بیارم بیرون رو نداشتم.. و تازه واسه هیچ کسی هم تعریف نمی کردم، یعنی راستش فکر کنم خجالت می کشیدم بگم…
تازه کمی که به خواب می رفتم… خرخرهای عزیزجون منو از اون خوابی که به سختی به سراغم اومده بود رها می کرد و دوباره باز لحاف به سر که بودم هیچ ، دو تا دستام رو هم روی گوشم محکم می چسبوندم که اون صداها رو نشنوم…سراغ مامانم هم نمی رفتم .. دوست نداشتم که طفلک رو از خواب بیدار کنم، اینقدر در طول روز زحمت می کشید که دیگه وقتی خواب بود نهایت بی رحمی بود که بیدارش کنم…. حالا مشکل یکی نبود … همش می ترسیدم لحاف از سرم کشیده بشه… یعنی همون تاریکی که ازش می ترسیدم بیاد لحاف رو از سرم برداره(آخه دستام رو گوشم بود و نمی تونستم لحاف رو محکم نگه دارم) … تازه وقتی دستم رو گوشم بود احساس خوبی نداشتم ، چون نمی تونستم صدای تاریکی رو که به طرفم میاد بشنوم… اگرم می خواستم دستمو بردارم … خرخرها ی عزیز جونو چیکار می کردم…خلاصه من می موندم و یک شب طولانی….
به خاطر همه ی این مشکلات سعی می کردم اولین نفری باشم که خوابش میره… یعنی در واقع باید چراغا روشن می بود و من باخیالی آسوده خوابم می برد….
و اما ترس بعدی من. یادمه از حیوون هم می ترسیدم.. منظورم سگ و امثال اونه…. نمی دونم شاید باز یه خاطره ی بد بچگی باشه که هیچ کس یادش نمیاد چیه…. همیشه هر سگی رو که از دور می دیدیم مسیرم رو عوض می کردم…
اما دست قضا منو انداخت جایی که همه عاشق سگ هستند و کمتر کسی رو می بینی که سگ نداشته باشه… تازه گاهی اوقات سگ هاشون بدون قلاده در خیابان( البته کنارصاحبانشون ) قدم می زدن که این ترس منو دو چندان می کرد. جالب اینجاست که سگ کاملا حس می کنه که کی ازش می ترسه و می خواد دوری کنه… در نتیجه علاقه نزدیک شدنشان به اون شخص بیشتر میشه… من با علم به همه ی این چیزا باز هم نمی تونستم ترسم رو پنهان کنم….
این دو ترس بزرگ من بود…. البته از آب هم می ترسیدم که اون باشه برای بعد….
می خواهید کمی از حالای خودم براتون تعریف کنم… الان چند سالی است که چراغ های خونه رو خاموش می کنم و حتی تنهای تنها هم به خواب میرم بدون اینکه مجبور باشم برای به خواب رفتن عجله کنم که زودتر از بقیه به خواب برم…فکر کنم اگه خرخرهای طفلک عزیز جون هم بود بازهم مشکلی نداشتم. دیگه لحاف رو هم روی سرم نمی کشم… تازه از همه مهمتر اینه که الان دو سالی هست که یک سگ کو چولو دارم و اینقدر دوستش دارم که خودم هم باورم نمیشه..
گاهی اوقات تو دلم به خودم می خندم … هم به گذشته و هم به حال… یکی از بزرگترین دلایلی که سگم رو دوست دارم اینه که ترسم از هرچی سگه ریخته … و باهاشون ارتباط خیلی خوبی می تونم بر قرار کنم… دوستی بسیار با وفا و مهربونه….
گفتم که هرکاری تمرین می خواد فقط چاشنی صبر و حوصله یادتون نره…

ارسال شده در Uncategorized | 2 Comments »
جولای 8, 2008 بدست siminb
امروز داشتم به این فکر می کردم که چرا ما انسان ها بعضی وقت ها ، وقتی خوشبختی در چند قدمی ماست اون رو لمس نمی کنیم و در رو براش باز نمی کنیم تا با خیالی آسوده کفش هاشو دم در در بیاره و بیاد روی فرش کنار ما بنشینه؟ چرا وقتی فرصتی دستمون میاد اونو به راحتی از دست میدیم…؟
تازگی ها یاد گرفتم، وقتی با خودم تنها میشم، تعارف رو بذارم کنار… و در خلوت کمی با خودم با صدای بلند حرف بزنم.. گاهی اوقات هم از خودم یک سئوال هایی می کنم که توی پیدا کردن جوابش کمی واپس می زنم… خنده داره !! مگه نه؟
لابد میگید نه!! چون حتما تجربه اش رو داشتید….
این روزا یه سئوال توی ذهنم دور میزنه و اون اینه که ما انسان ها از خوشبختی چه تعریفی داریم…؟ چه موقع از خودمون راضی هستیم؟ اصلا رضایت داشتن یعنی چه؟
یعنی اینکه کیف پولمون چقدر سنگینه؟؟ یعنی اینکه چند تا “دوست” دوروبرمون هستند؟؟؟ یعنی اینکه یه مدرک دانشگاهی داریم؟؟؟ یا اینکه ماشین و خونه و یا احیانا یه ویلا در کنار دریا داشته باشیم؟؟؟
راستی تا حالا به این فکر کردید که تعریف خودتون از این واژه چیه؟
من که به یه نتیجه هایی رسیدم… و یه چیزایی هم از زندگی درس گرفتم…..
زندگی برای من یکی از بهترین معلم هاست…. درس های خوبی میشه ازش گرفت، اما به یه شرط. اونم اینه که شاگرد خوبی براش باشی…. نه که همش حرفشو گوش بدی و بشی شاگرد خر خونه ی کلاس نه اصلا منظورم این نیست… نه اینکه همه نمره هات بشه بیست و شاگرد اول بشی… نه منظورم اینم نیست… بلکه منظورم اینه که حتی اگه توی بعضی از درساش تجدید شدی یا حتی مردود شدی، و مجبور شدی اون درس رو تکرار کنی، اونو خوب یاد بگیری و دفعه ی بعد سعی کنی لااقل از اون درس نمره خوب بیاری …. یا دست کم نمره ی قبولی رو بیاری….. اینطوری میتونی بری کلاس بالاتر و درسای جدید تری رو شروع کنی….
زندگی گاهی اوقات تلنگوری به آدم میزنه و همون می تونه برای آدم بهترین درس باشه….
یادمه کلاس سوم راهنمایی که بودم دبیری داشتم که درس تاریخ می داد… خیلی شیک بود و به همه فخر می فروخت… من هم توی درس تاریخ از شما چه پنهون، زیاد جالب نبودم… یعنی تعارف رو بذاریم کنار، اصلا خوب نبودم…. همیشه سر کلاسش گیج بودم.. یه روز که از من بدون اینکه حواسم باشه سئوال کرد و من جوابی نداشتم بدم… گفت: خوش بحالت ، تو که از هفت دولت راحتی…..
این همون تلنگوریه که می گم زندگی هم به آدم می زنه….آخه من اون روز خیلی خجالت کشیدم تقریبا آبروم جلوی همه همکلاسی هام رفته بود… ولی میدونی چیه الان از اون روز مدت هاست که میگذره و جای زخم اون جمله هنوز توی ذهنم مونده، برای همینه که برای شما هم تعریفش کردم… حالا جالبیش اینه که الان یکی از جذاب ترین موضوع های کتاب خونی من موضوع های تاریخی است … جالبه!!نه؟؟
حالا بریم سر اون سئوال اول یعنی خوشبختی و رضایت انسان ها…. به نظر من اگه انسان برای خودش بعضی مرزها رو تعیین کنه یا کمی از برنامه ها رو برای خودش مرور کنه و ببینه که به اون کارهایی که دوست داشته انجام بده رسیده و زندگی رو همینطور بی هدف دنبال نکرده… این خودش اوج رضایت و خوشبختیه… ما انسان ها اگه حتی از همین امروز در رختخواب بخوابیم و سال دیگه بلند شیم بالاخره یک سال به سن ما اضافه می شه… ولی ایکاش همه ی ما بیشتر به عرض عمرمون دقت نظر داشته باشیم تا به طول عمرمون، اونوقت هم برای خودمون و هم برای دنیای اطرافمون می تونیم مفیدتر باشیم…
من دارم باخودم تمرین می کنم (البته نمی دونم تا چه حد موفق هستم) که پاهام رو از زمین جدا نکنم و در هرشرایطی روی زمین راه برم… این بهم کمک می کنه که بیشتر واقعیت ها رو لمس کنم و با زندگی بیشتر صمیمی تر بشم حتی اگه گاهی اوقات زندگی شیطونی کرد و لجباز شد ، منهم در عوض کاسه یی رو که برای صبرم انتخاب می کنم بزرگتر بر میدارم که گنجایشش بیشتر باشه…. اینطوری می تونم از زندگی بیشتر لذت ببرم … و به جای اینکه بهش پشت کنم، با روی باز با مشکلاتش بسازم… البته اینارو که میگم شعار نمی دم … دارم تمرین می کنم… یادمون باشه …. هرکاری احتیاج به تمرین داره و کمی چاشنی صبر و حوصله….نظر شما چیه؟؟

ارسال شده در Uncategorized | 2 Comments »